خرید بک لینک
این داستان پیش از این در وبسایت خبری خبرگزاری صبا و برخی سایتها و کانالها منتشر شده است.( باز نشر )یک داستان از سیروس شریفی«پدرم در تعزیه، امام حسین میشد. در یکی از تکایای بنام تهران. آنوقت ها من خردسال بودم. یک چیزهای دوری از آن روزها در خاطرم مانده است. عاشورای یکی از سال های اواخر دهه شصت که جنگ تازه تمام شده بود یکی از فامیلهای دور پدرم که متولی تکیه بود روز عاشورا مینیبوسی فرستاد پی مان. ما، هفت خواهر و برادر و مادر و پدرم و مادرِ پدرم را سوار کرد و برد تهران، سمت محلهی هاشمی. هنوز کاملا شب بود که راه افتادیم و صبحدم به محل تعزیه رسیدیم. تکیه، محوطهی یک گاراژ بزرگ بود که سقف داربستیِ آن را با پارچه های سیاه پوشانده بودند. خیابان خلوت بود. روی در و دیوار پارچه های سیاه و سبز عزاداری از ذرات شب جدا میشد و به صبحی اندوهگین میرسید. حتما شب قبل عزاداران در حلقه هایی فشرده در کنار هم سینه زنان و بر سر زنان “مکن ای صبح طلوع” را فریاد زده بودند و در میان استغاثه و اشک به سر کرده بودند، اما گوش فلک بدهکار آنها نبود و کار خود را کرده بود. هزار سال از آن واقعه تلخ از آن ذبح عظیم گذشته بود و خورشید همچنان جهان را روشن میکرد، روی آن بی عدالتی محض میتابید، از پس ظلم طلوع میکرد و با انوار خود تکه ای از زمینی را روشن میکرد که خون خدا در آن ریخته بود.همیشه روزهای عاشورا دلم میگرفت. از گریه کردن پدر و مادرم دلم میگرفت. از دیدن اشک خواهرهایم. حتی برادرم که روزهای دیگر سرِ بازی جر میزد یا نوبت نان گرفتن خود را نمیرفت و میانداخت گردن من هم گریه میکرد و چشمانش سرخ میشد. از آن گریه های راستکی که دلم برایش میسوخت و جرزنیهایش را میبخشیدم و نان نگرفتن هایش را میبخشید

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:22

سرباز دستبند را از دور مچ خود باز کرد و دست مرا به میلهی اتاق بازداشتگاه قفل کرد و رفت گوشهی اتاق. دفتری روی یک میز آهنی بود. سرباز دفتر را باز کرد و خودکاری را که به میز بسته شده بود سمت خود کشید. نامم را پرسید، نام پدرم را هم. گفتم. نوشت. دفتر را بست. از اتاق خارج شد. صدایشان میآمد که با کسی حرف میزنند. ماموریت او تمام شده بود. حالا مرا به سرباز دیگری میسپرد. سربازِ دیگر از لای در اتاق نگاهی به من انداخت. بعد در را بست. صدای رفتن مامور انتقال آمد. دلم گرفت. دلم در سینه فشرده شد. نگاهی به در بسته کردم. آهی کشیدم. گریستم. ساعتی در اتاق به میله زنجیر شده بودم. از دریچه کوچک اتاق پیدا بود که آفتاب حرکت کرده و کمرنگ شده است. غروب از راه میرسید و شب در پی آن میآمد. پیش از آن که شب بشود در اتاق باز شد. یکی آمد داخل. دستم را از میله باز کرد و به دست دیگرم بست. ازم خواست پیش بروم. رفتم. از پشت سر آمد. از راهرویی عبور کردیم که چراغی نداشت. به دری رسیدیم که نیمهباز بود. پشت در منتظر ماندیم. از لای در پرتوی نوری توی راهرو افتاده بود که دلم را میآزرد. آهی کشیدم. سرباز متوجه آهم شد. گفت بزودی به بازداشتگاه اصلی منتقل خواهم شد و خواهم توانست یک دل سیر بخوابم. و پوزخندی زد. پوزخند سرباز اثری در من نداشت. پرتو نور صورت دهاتی مامور وظیفه را نشان میداد. حتما نامزدی منتظر خود دارد. و یک تکه زمین که با تراکتور شخم بزند. محصول را بردارد و بفروشد و دخترک را به عقد خود در بیاورد و او را یک دل سیر بکند. بعد بچه دار بشود و تولههایی مثل خود تربیت بکند. اما هم اینک گرفتار اجباری بود و گرفتار من بود. دلمشغولی های خود را با پوزخند به من رفع و رجوع میکرد. صدایی از اتاق ما را به درون خواند.

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:22

یادت هست پدر؟ تو، بیست و شش سال پیش در چنین روزی، همین ساعتها، دیگر مرده بودی و من دیگر یتیم شده بودم. حالا سالهاست تو بر مرگ پیر میشوی و من بر یتیمی.

+ یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 14:58 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:22

صفحه بندی